سيد حسن آصف آگاه
179
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
هر آنگه كه بينند مردى به راه * تعجّب بمانند در وى نگاه ز بىمردى آيند نزديك مرد * بدان تا بجويند درمان درد زمانشان چو آيد حقيقت به سر * بود چون درختى پر از برگ و بر كه آيد به يك شب برو باد سرد * شود برگ و بارش چو از باد گرد فرستم سوى كنْگدِر 15 آگهى * به نزد پشوتن ، سروش بهى كمر بندد از بهر شاهى و دين * پس آنگه بيايد به ايرانزمين پشوتن 16 بيايد به نيروى من * جهان را بشويد ز بدگوى من ابا وى سه پنجاه مرد هُمام * پس آنگه كند يشْتِ يزدان تمام شود اهرمن جنگ را چارهگر * ابا نّره ديوانِ پرخاشخر از اهريمنان لشكر بيكران * بيايند نزد بشوتن دمان چو آواز هادوخت و وُستا و زَنْد * از آن موبدان و رَدان بشنوند دَوارند 17 ديوان از ايرانزمين * سراسيمه گردند مانده حزين بيايد پس آن شاه فرخنده نام * كه بهرام خوانند ورا خاصوعام بگيرد سر تختوتاج شهان * جهان را رهاند از آن گمرهان نشيند ابا موبدِ موبدان * به پيش اندرش بخردان و رَدان همه آذران زود باز آورند * برو بَر بسى وقف ساز آورند نشانند چون شاه بر گاه خويش * شود گرگ درّنده مانند ميش ز عالم ببُرَند تخم بدان * نشينند با كامِ دل بخردان بشوتن كند آفرين بىشمار * بران ملك و هم رعيت شهريار شود سوى شاهى و ايوان خويش * چو يابد همه كام فرمان خويش چنين است كار جهان سربهسر * كه نزد جهان نيست كس را خطر نباشد به نيك و به بد پايدار * نگيرد به يكگونه هرگز قرار بگفتم من اين قصّهء باستان * ز گفتار موبد ، سرِ راستان چنين داستانهاى چون شير و مى * نگويد كسى جز كه كاوسِكى چو بينى تو اين خطّ و گفتار من * بكُن آفرينِ سزاوار من چو مولود زرتشت خوانى تمام * به دل خوان برو آفرينى به كام هر آن دل كه در وى بُوَد مهر او * چو خورشيد روشن بُوَد چهرِ او